تبليغاتX
Anti Femenist

Trying to take on the world

پیرو مکاتبات قبلی مایلم یک بار دیگر به استحضار برسانم آزمایش عیار دوست پسر
با خواستگار فرضی، خوشبختانه از آن دست آزمایشهایی است که برای انجامشان
نه باید ناشتا بود نه لازم است توی صف، شیشه به دست به خودت بلولی.
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

All of the fears that you're facing

فردا صبح وقتی ساعت سفید  روی میز به هوای ساعت هفت بیپ بیپ کند
ساعت در واقع سه دقیقه به هفت است
امیدوارم آنقدر خوابالود باشم که او را متوجه اشتباهش نکنم
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

One more step into nowhere

من امروز یک نفر را سه بار توی سه تا خیابان مختلف دیدم
نکند دنیا دارد از همینی هم که هست کوچکتر میشود
یا آدمها تکراری تر
یا من مریض تر
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Lost on the road going nowhere

من خیلی صبر کردم تا بفهمی

هیچ روزی آنقدر مهم نیست که بخواهی شب قبلش
لیوان شیر ولرم به دست و نمایشنامه این زنیکه یاسمینا رضا به دهن
بروی توی رختخواب بلکه صبحش را با انرژی به قول‌خودت مثبت شروع کنی.

که نفهمیدی و کارمان کشید به همین جایی که میبینی

کاش می فهمیدم

محمد فر  من واقعا" .......... شدم

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Waiting for the beauty to arrive

غلت، را یک روز من و دوستم در حالیکه در فاصله
نیم غلتی هم و چهار غلتی تلویزیون غولشان دراز
کشیده بودیم، به عنوان کاربردی ترین واحد اندازه گیری
مسافت در تابستان 87 ، بی سر و صدا، به دنیا معرفی کردیم
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Who says the Innocent survive

امروز، روز من بدو و بی برقی بدو بود
طفلک بی برقی که نتوانست من را توی هیچ آسانسوری گیر بیاندازد
طفلک من که هیچوقت نتوانستم هیچکس را توی هیچ آسانسوری گیر بیاندازم
طفلک بی برقی
طفلک من
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

دوست دارم هـــــــــــــا

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

مهمترین سوالهای جهان سوم

چیزهایی که دانستنشان برای یک جهان سومی از نان شب هم واجبتر است:

1) اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریه­اش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟

2) هنری:
کی با کی  نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟

3) اداری:
کی چقدر می گیره
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟

۴) مراسم عروسی
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟

۵)بعد از مراسم:
کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!

۶) ترکیبی:
کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟
کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Nice

خيلي لذت بخش هست وقتي كه يك نفر مدام داره فك ميزنه و خبر نداره كه تو دقيقا هيچي از حرفهاش رو نميشنوي و داري اون آهنگي كه توي گوشت هست رو زمزمه ميكني آروم زير لب! گاهي هم يك پوزخند عميق ميزني!
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Sarbaz

دلم يه اتاق ميخواد با ديوارهاي سبز. يه سبز خاص. يكي ازهمون سبزهايي كه يه بار افشین سرباز توي کلاسم پوشیده بود. بعد دلم ميخواد يه گچ سرخابي بردارم چند تا پروانه بكشم گوشه يكي از ديوارها. وسط اون سبزي مطلق. بعد هم يه تاب آويزون كنم از سقف اتاقم و هر موقع اين طوري شدم كه الان هستم، بشينم روي تاب و ... تاب تاب عباسي...
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Some . . .

گاهي يك حرفهايي هست كه هيچ كجاي دنيا نميتواني بنويسيشان از بس سياه اند. يك چيزهايي مانده ته دلت كه نميتواني جلوي كسي فريادش كني يا حتي تف اش كني توي صورت رو به روي ات از بس ارزش فشار آوردن به ريه و آماده شدن براي تف اندازي را هم ندارد.
گاهي يك حرفهايي هست كه حتي پشت شيشه بخار گرفته اين آشپزخانه هم نميشود با انگشت نوشت كه حالت از هر ...
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Toot

آويزون درخت توت شده بودم. بلوز سفيدم لكه لكه سرخ و ارغواني گرفته بود. دست بردار نبودم. هنوز آويزون اون درخت بودم كه يه هو يادم افتاد كه همين طوري بدون درخت توت هم ميشه Hangin' بود و خم به ابرو نياورد. چقدر اين روزها بد ميگذره...
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Chips

بسته چيپس ام خالي شده بود. فكر كن اين همه خودم رو تكون دادم از اين ور كاناپه خودم رو رسوندم اون ور بعد دستم رو بردم توي پوست خش خشي براق چيپس ولي خاليه خالي بود. حالا ظرف ماست ام رو بايد با چي ميخوردم؟ انگشت رو زدم توي ماست و ماليدم روي لپم !
يه دايره گنده سفيد!
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Life

آخ که این روزها زندگی یعنی پوشیدن تیشرت مشکی با شلوار مشکی و کفش آلستار. سیگار برگ با قهوه موکا و رابطه‌ای که از فرط بی دردسر بودن بدت نمی‌آید هر از گاهی انگشت به یک جاهاییش فرو کنی تا از یک‌نواختی در بیاید!

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

ENE

انگار نه انگار شده ام
نه از این انگار نه انگارهای بی دکمه و با ته ریش
خیلی بیشتر
خیلی
انگار
نه
انگار
تر
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

فردا تولدمه

خوشـــــــــحال نیستم دلم از حالا گرفته خدا به خیر کنه

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

سنتوری

سنتوری را دیده بودم. فیلم را خیلی دوست داشتم. به نظرم معرکه بود بین آن همه فیلم به درد نخور. بعدها که دی وی دی فیلم در آمد و نقدهای منفی دیگران را خواندم به خودم شک کردم که نکند تحت تاثیر نطرات مردم بودم که از فیلم آنقدر خوشم آمده بود! دیشب دوباره سنتوری را دیدم. باز هم دوستش داشتم. به نظرم عالی بود. بازی گلشیفته آنقدرها هم که در موردش گفتید و نوشتید لوس نبود. فیلم خوبی بود. شما ها چه‌تان شده؟ مهرجویی طفلک باید دیگر برای‌تان چکار می‌کرد؟ خیلی خیلی بی‌انصافی کردید با این نقدهای منفی!

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

The paint, The phone, The cheater and Johny Depp

حالا گیرم من و تو هر چند تا پا داریم بکنیم توی یک کفش که هیچ خبری نیست
تقویم را چکار کنیم با آن همه یک؟
یا این همه آدم خوشحال را که هر سال نو تر از پارسال؟
یا این همه درخت بنفش پر رنگ را که از هر شاخه شان کلی
آنتی هیستامین آویزان کرده اند برای من و تو؟

نه دختر عمو
انگار فقط بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

WireLess

ببین من الان خوشبختم!الان!می فهمی؟ من تو این لحظه ابی گوش می دم از خوشحالی !!جالب اینجاست این بار فکر کردن به کارایی که از همین الان ریخته سرم ناراحتم نمی کنه!فکر کن درس دادناتو  رو بگذرونی بعد هوا آفتابی با یه باد ملایم باشه بعد بیای خونه ببینی وایر لس هم درست شده!بعد از همه مهم همون حس آرامشی باشه که داری چون حس می کنی خیلی ها دوست دارند!می شه خوشبخت نبود؟
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Photo

يعني چيزي رمز آلود تر از عكس هم وجود داره اين روزها براي من؟
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Far

همه حرف مزنيم. با هم. با بغل دستي مان. با آن طرف ميز. س. از كيش برگشته. حوصله كلاسهايش را ندارد. ميگويد تا اين جا شنا كرده ام! ف. هم كما في السابق قبل از ورود با يك پيكان دعوايش شده سر بد پيچيدن و دارد جريان تا كمر بيرون آمدن از شيشه ماشين و جيغ هاي متوالي اش ميگويد. س. اين طرفي هم دارد زخم هاي روي آبله مرغون هايش را نوازش ميدهد تا بكندشان تقريبا!الف. از هر تيكه تعريف اين و آن فقط جمله آخرش را ميشنود و درخواست دوباره گويي جريان را دارد! پ. به صورت كمپاني وار لبخند ميزند. راد هم از جريان ت.ح.ص.ن و اوضاع قاطي دانشگاه ميگويد. از اينكه روزهاي اول در صف اول ايستاده بوده و حالا ترجيح ميدهد بيايد اينجا ليلين گوشت بخورد!از همه چيز حرف زده ميشود. از ت.ح.ص.ن بگير تا سرمربي شدن علي دايي! تا آبله مرغان. تا سفر چند روزه ما. تا اسكي!ولي من تمام آن چند ساعت يك جاي ديگه بودم! يك جاي دور دور دور!
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

News

دلم می‌خواهد بروم یک‌ جای دور. یک جای خیلی خیلی دور و آنقدر سعی کنم خودم را شهروند آن کشور به حساب بیاروم که یک روز، یک روز خیلی دور در آینده وقتی اخبار ایران را خواندم مو به تنم سیخ نشود از نفرت. قلبم نگیرد. حرص نخوردم
از خودم بدم می‌‌آید

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Me

چه فیگوری دارم من

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Your Name

خلاصه این اوضاع ماست. هر چند روز یک بار لای همه بدبختیهای جور و واجور میزنم توی خیابانها. تقاطع ها را یکی در میان چپ و راست میپیچم تا ببینم اسمت را کسی گذاشته روی خیابانی، کوچه ای، مغازه ای، خانه ای، سنگی، درختی يا نه.
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Light

قبلن‌ها، حتی شاید تا همین دو سال پیش از نور آفتاب و روز متنفر بودم. همیشه هر کجا که بودم پرده‌ها را می‌کشیدم. حالا اما زندگی و روحیه‌ام فقط و فقط به نور خورشید بستگی دارد. آفتاب که باشد من هم خوب و سرحالم. آفتاب که می‌رود من هم افسرده و بی‌انرژی می‌شوم. این روزها هم که آفتاب بیشتر شده من دوباره مثل گربه‌ها تا جایی که بشود لم می‌دهم زیر آفتاب. کاش می‌شد چند تا سلول خورشیدی به خودم ببندم! یک جا شنیده بودم آخرین درمان برای بیماران افسرده این است که صبح‌ها اول وقت از اتاق می‌اندازن‌شان توی حیاط، زیر آفتاب! حالا من که خودم را می‌شناسم! همین که تابستان شد و دو روز آفتاب خورد به مغزم و گرما بی‌داد کرد باز دلم برای برف و سرما تنگ می‌شود و زمستان را آرزو می‌کنم!
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Khoze Toth

دیشب خواب دیدم یکی از دندانهای جلوی خوزه شکسته. احتمالا یا من قرار است بمیرم یا پدرش :))

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

NB

تا مناسبتی هست و یادم نرفته تشکر کنم از خیابان های زرهی و ستارخان و همت و ارم و مدرس که آنقدر توی هم پیچ خوردند و سرریز کردند تا من هر چند روز یک بار برسم به تو که وزنت تازگیها کمی بیشتر از سن و سال من شده
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

When Dorothy left Kansas

اتفاقا من توی زندگی فقط یک چیز دارم
همان یک چیز را هم گذاشته ام وسط، مثل اسب، دورش میچرخم

تا هم خوش باشم که یک دلیلی برای چرخیدن دارم
هم اگر یک روز دلم را زد به بهانه سرگیجه بروم دو قدم آن طرف تر
دور از چشم همه، یک چیز جدید علم کنم دورش بچرخم

!! نوشته شده توسط مهدی | | •

Me

کی میدونه من الان دارم چه کار می کنم؟ باورتون نمیشه واقعا" دارم یک کار مفید انجام میدم کسی حدس میزنه چه کاری؟  

    
!! نوشته شده توسط مهدی | | •

ShortCut

امروز ظهر اتفاق عجیبی افتاد. من هیچگاه یاد نگرفته بودم جلوی افکار منفی‌ام را بگیرم و همیشه‌ی خدا افکار منفی اجازه داشتند در مغزم برای خودشان تا هر وقت که دل‌شان می‌خواهد جولان بدهند. اما امروز ظهر اتفاق عجیبی افتاد. ذهنم یک آن فلش بک زد به اتفاقات ناراحت کننده‌ی گذشته اما درست ۵ ثانیه بعد، ناخودآگاه توانستم جلوی هجوم افکار منفی را بگیرم! خیلی جالب بود. بدون هیچ تلاش خاصی ذهنم را سوییچ کردم روی مسائل دیگر و راحت شدم.

پ.ن: فقط جهت ثبت در تاریخ!

!! نوشته شده توسط مهدی | | •